لازم نیست مرا لمس کنی، من با تمام احساس تو را به قله عشق میبرم،نه با هر چه اسمش را جسم میگذارند.کافیست قلبم را لمس کنی و موسیقی آنرا بشنوی تا انگاه تا اوج بهشت با هم برقصیم رقصی چون پیکر بی سر دوستانم در سه راه شهادت
خدایا
دستم را رها کردی
گم شدم میان آدم ها.
چه قدر گم شدن خوب است
اما،
نه میان آدم ها !
نانوشته هایم بسیارند
مثل بی قراری هایـم...
من سکــوتم را فریـاد می کِشــم
آخر این آشوب درونم مــرا می کُشد...
درخت سایه اش را بی دریغ به تو می بخشد
و خورشید گرمایش را
و گل شمیم خوشش را،
باران طراوتش را و آسمان برکتش را
و رود قطره قطره آبش را
و پرنده نوای دل انگیزش را…
و همه و همه بخشیدن را از خدایی آموخته اند که آن ها را زیبا آفریده…
زیباترین آفریده خدا انسان است.
تو برای بخشیدن چه داری؟
ثروتت؟
دانشت؟
جانت؟
همه این ها خوب است…
اما چرا از گنج بی پایانی که در وجودت داری خرج نمی کنی؟
محبتــــــــــــــــــــــــ !
حاضری آنرا ببخشی؟
با خنده ای بر لبت
یا اخلاقی خوش
یا دستان پرمهری که بر سر کودکی خسته از کار می کشی…
یا با محبتی که به عشقت می کنی…
یا…
مطمئن باش گنجت تمام نمی شود بلکه زیاد خواهد شد…
از بخشیدنش دریغ نکن…
***************************
درد دلم برای تو
خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابــی است كـــه كرديم برای خودمان
اين و آن هيچ مهم نيست چه فكری بكنند
غـــم نداريم، بــــزرگ است خدای خودمان
بگذاريم كه با فلسفهشان خوش باشند
خودمان آينــــه هستيــــم برای خودمان
ما دو روديم كــــه حالا سرِ دريا داريم
دو مسافر يله در آب و هوای خودمان
احتياجی بـــه در و دشت نداريم، اگـر
رو به هم باز شود پنجرههای خودمان
من و تـو با همه ی شهر تفاوت داريم
ديگران را نگذاريم بــه جـــای خودمان
درد اگر هست برای دل هم می گوييم
در وجــود خودمان است دوای خودمان
ديگران هرچه كــه گفتند بگويند، بيا
خودمان شعر بخوانيم برای خودمان